تبليغاتX

                                      
 

گاه نوشته های نسرین علیپور - به: م . ک

به: م . ک
 

دیگر خیره گی دنیا رنجم نمی داد.
در سحرگاه من، من بودم. انگار، پیغام ماهی ها رسیده باشد از راهی دور!
در سحرگاه من! امتداد نور صبح بود تا سقفی از تناسب گل ها باشد.
مث " تن گیج یک کبوتر" پر از حجم خوشی بودم درسحرگاه من!
و صبح در احشای خیس نارون باغ آمد! و "تپش سایه دوست" که "سایه اش را به پایم ریخت!"


 

  | نسرین علیپور