بترس از من از این سیل جدا افتاده ی مغرور
اگر حرفی سرودی روی لب ها نیست
و زنگ نعره یی در گوش شب ها نیست
اگر اکنون هجوم درد و تنهایی ست
اگر امید من امید رویایی ست
نخواهم رفت! خواهم ماند!
و روزی با تو خواهم خواند!
سرودی را که از چشمم نمی خوانی!
حدیثی را که جز رویا نمی دانی!
برایت مهربان بودم
تو می دانستی و نامهربان بودی!
به پایت زندگی دادم
تو رنجم دادی و در فکر جان بودی!
گرفتی هرچه از من بود
و چون دشمن مرا پابستی و رفتی!
چو ترسیدی که بگریزم
پل پیوند ما بشکستی و رفتی!
بترس از من!
بترس از من!
از این سیل جدا افتاده ی مغرور!
بترس از من!
بترس از من!
که پر کینه نگاهت می کنم از دور!
...
پی نوشت اول: از ایرج جنتی عطایی
پی نوست دوم: هر کسی می تواند برداشت آزادی از این "ترانه" داشته باشد. برخی آن را به وطن، برخی به یار، می و ساقی و دیگر نمی دانم هیچ.
پی نوشت سوم: و من آن را می خوانم برای ....
  | نسرین علیپور
