نیم شب
خواب دیدم.
دخترکی 14 ساله که زندگی را در انتهای نگاه وحشت زده خود سرکشیده بود، در گوشه ی پارکی روشن سبز در میانه ی شهر، بهت زده به جسدی می اندیشید که دقایقی پیش در پزشک قانونی مقابل خیابان او را گستاخانه کالبدشکافی کردند. بادی نه از روی نسیم که به خشم طوفان وار وزرید. دخترک ایستاد و به غفای خود نگریست و من "خود من" را در آینه چشمان رنگ پریده ی او دیدم.
روسری سرخ خود را از روی شرم به صورت کشید و رفت.
ومن...
من ماندم و درد خاطره ی او.
  | نسرین علیپور
