تبليغاتX

                                      
 

گاه نوشته های نسرین علیپور - زن به یغما رفته

زن به یغما رفته
 

یه کله از انتهای شمال رونده بود تا با چشم های خودش بینه که زن جوانش در غیبت دو ماه به دو ماهش با صمیمی ترین رفیق بچه گی هاش و روزهای شیطنت نوجوانی و جوانی ریخته رو هم. ساعت ۴ صبح پشت در خونه دل تو دلش نبود. خاموش کرد و آروم و بی صدا به عقب عقب ها زل زد. شاید به روزهای اول آشنایی که چه عاشق بوده و مست. چه شور و هیجانی داشت اون روزی که دست عزیزش و گرفته و به قول اون قدیمی ها "مثل دو تا کفتر" توی این خونه لونه کردند. فکر و خیال بود که لایه های مغزش و بهم می ریخت. لایه هایی که مدت ها خاک خورده و دست نخورده توی دالون انتهای وجودش رسوب کرده بود. طاقت نداشت فش بود که از زیر لب های خاموش شده اش فوران می زد بیرون. به خودش، زنش، رفیق نا رفیقش، زمون و زمان و به بخت.
دوستاش با چه کلکی اونو برده بودند به اصطلاح خوش گذرونی که آروم آروم همه چیزو بهش بکنند که شده "عینهو کبک"! که در نبود ماه هایی که می رفت دوبی برای کار، چه اتفاقاتی توی اون خونه اش و شاید هم تو رختخوابش افتاده بود.
دل دل می کرد که شوخی باشه. به فکر تسویه حساب با رفیق های دیگه بود برای این جنون شوخی! تو خودش داد می زد که "دروغه"، آخه چه جوری؟ مگه میشه؟ زنم؟ تو سرش می زد و آروم می خزید پش فرمون.
نمی دونه چند ساعت چند خونه اونور تر کشیک خونه خودشو می داد. ولی بلاخره در باز شد.
زن و مرد جوانی دست در دست هم و خوش و شادان روی پله ....
دیگه هیچی جز پرده سرخ به رنگ خون نمی دید...
قیامتی برپا شد.


 

  | نسرین علیپور  |