"علی سبزی فروش وایستاده"
چشمم به دنبال واژه های تابلوی سیاه "اُ خ ر ا" بود: "صبح که بیدار می شوم قلبم بزرگ شده است. چای را دم می کنم..."
همراه پرسید: چرا نمی نویسی؟
شانه را با لبان دهان کج بالا انداختم.
به دنبال بی ربطی واژه های بعدی آن تخته سیاه بودم و ربط و ارتباط آنها را با "قلب بزرگ شده" می سنجیدم که "در پاییز و زمستان نباید به آن اعتماد کنم..."
اما بی آنکه در من "واژه ای فواره بزنه"
پ. نون: علی سبزی فروش در روزهای آخر اسفند مُرد. یه روز صبح زود زن صیغه ایش وقتی توی سرش می زد، دوید تو خیابون ده متری و این خبر را به اهالی و کسبه داد.
یهو ۷ پسر، ۲دختر و ۱۰ ها عروس و داماد و نوه و نتیجّّۀ علی سبزی فروش گریه کرده و نکرده آمدند و بعد از یکی، دو روز تمام مراسم کفن و دفن و ختم.... تموم شد. انگار که علی سبزی فروشی نبوده، انگار که زن صیغه ایی نبوده که حالا با چادر به دندان گاز زده از ترس اینکه ورثه علی سبزی فروش بیان و اونو بعد از ۱۵ سال بندازن بیرون به دنبال ریش سفیدی توی محله بگرده که پیش اون ورثه دندان تیز کرده پا درمیونی کنند که نزارن اون بعد از علی سبزی فروش آواره کوچه و خیابون بشه، ....
انگار برای علی سبزی فروش اصلاً زن صیغه ایی نبوده که رفته تو خواب یکی دو نفر آن اهالی و کسبه که
از وقتی اومدم اینجا نزاشتن، بشینم و به جرم اینکه کم فروشی کردم، وایستاده نگه داشتند؟!
پ. نون: دایی جمشیدم (خوابار فروش سر کوچمون)،آق کریم، سوجی، حاجی قصاب و خسرو اتو کش و بقیه دچار وجدان درد شدند از بس که "علی سبزی فروش وایستاده".
پ. نون: یاد اون روزایی افتادم که مامانم ۵۰ تومون بهم می داد که برم از علی سبزی فروش، سبزی خوردن بگیرم. اما نمی دونم چرا بعدش مامان، همش دعوام می کرد.
  | نسرین علیپور |