تبليغاتX

                                      
 

گاه نوشته های نسرین علیپور

به استادم؛ که سلامت بازگشت
 

سوره تماشا

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم: سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.
 

پی نوشت: خوشحالم. پس از رفتن طولانی اش او را دوباره و باز دوباره در مرتبه ۱۲این ساختمان

سنگی خواهم دید و شاید تصادفی هم  که باشد، دیگر "صندلی چوبی اش" خالی نخواهد ماند.
شادیم وصف نشدنی ست، پای پنجره شیشه ای اتاقش باز "دست در جیب" از سهراب و فروغ و ... خواهد خواند و من حیران می مانم که او کدام یک را ترجیح می دهد؛  "معمای پیچیده علم" را که در روزگار جوانی آموخته است یا "لمس پر قاصدک صبح" که شناور در ذهن و جانش است!

لیک این را می دانم!
او یاد "پرواز پرنده مرده ای" را در "نرگس سپید" چون " آوای نی زندگی" جاری می سازد.


 

  | نسرین علیپور 

به: م . ک
 

دیگر خیره گی دنیا رنجم نمی داد.
در سحرگاه من، من بودم. انگار، پیغام ماهی ها رسیده باشد از راهی دور!
در سحرگاه من! امتداد نور صبح بود تا سقفی از تناسب گل ها باشد.
مث " تن گیج یک کبوتر" پر از حجم خوشی بودم درسحرگاه من!
و صبح در احشای خیس نارون باغ آمد! و "تپش سایه دوست" که "سایه اش را به پایم ریخت!"


 

  | نسرین علیپور 

مشرق زمین
 

امروز در مشرق زمین، دو فرمانده حضور دارند: یکی از فرماندهی که امر و نهی می کنند و از او اطاعت می کنند. اما او پیری و در آستانه ی مرگ است و دیگری فرماندهی که همچون قوانین طبیعی و تکوینیُ خاموش است و همچون حقیقت، آرام؛ اما توانمند و قوی پنجه و به نیروی خویش اطمینان دارد، وجود خود را باور کرده و به لیاقت خویش ایمان آورده است.
امروز در مشرق زمین دو "مرد" وجود دارند: یکی "مرد دیروز" و دیگری "مرد فرد"؛ تو، کدامین آنها هستی ای شرق؟
...
اگر نخستین هستی، بدان که بی دین و کافری؛ هر چند روزها روزه دار باشی و شب ها نمازگزار؛ اما اگر دومی هستی، به زنبقی در بهشت حقیقت می مانی؛ خواه رایحه اش در دماغ آدمیان گم شود یا آزاد و رها به پوشش فضا برد و در کنار رایحه ی نفس گل ها محفوظ بماند.
...
اکنون در مشرق زمین دو قافله در حرکت است: یکی قافله پیران قد خمیده که با تکیه بر عصای ناراست، حرکت می کنند و با آن که از بلندی پایین می آیند، به سختی نفس نفس می زنند. و دیگری قافله ی جوانانی که می دوند، گویی پاهایشان بال دارد؛ و هلهله می کنند، گویی حنجره شان ساز است؛ و گردنه ها را در می نوردند، گویی بر فراز کوهساران، نیرویی است که آنان را فرا می خواند و جادویی است که هوش از سرشان می رباید.
...
از خود بپرس. در آرامش شبانگاه، وقتی که جانت از تاثیر عوامل پیرامون رها گردیده، از او بپرس که آیا از بردگان دیروز است یا از آزادگان فردا؟
با تو می گویم که فرزندان دیروز، به دنبال جنازه ی روزگاری روان شده اند که آنان را پدید آورده و آن را پدید آورده اند.
 اما از فرزندان فردا، که زندگی آنان را بانگ در داده و آنها نیز با گام های استوار و سرهای برافراشته در پی اش روان شده اند، سپیده ی روزگار نوین هستند.
و تو ای شرق! به کدام گروه تعلق داری و در کدام قافله حرکت می کنی؟

 

  | نسرین علیپور 

بترس از من از این سیل جدا افتاده ی مغرور
 

اگر حرفی سرودی روی لب ها نیست
و زنگ نعره یی در گوش شب ها نیست
اگر اکنون هجوم درد و تنهایی ست
اگر امید من امید رویایی ست
نخواهم رفت! خواهم ماند!
و روزی با تو خواهم خواند!
سرودی را که از چشمم نمی خوانی!
حدیثی را که جز رویا نمی دانی!
برایت مهربان بودم
تو می دانستی و نامهربان بودی!
به پایت زندگی دادم
تو رنجم دادی و در فکر جان بودی!
گرفتی هرچه از من بود
و چون دشمن مرا پابستی و رفتی!
چو ترسیدی که بگریزم
پل پیوند ما بشکستی و رفتی!
بترس از من!
بترس از من!
از این سیل جدا افتاده ی مغرور!
بترس از من!
بترس از من!
که پر کینه نگاهت می کنم از دور!
...
پی نوشت اول: از ایرج جنتی عطایی
پی نوست دوم: هر کسی می تواند برداشت آزادی از این "ترانه" داشته باشد. برخی آن را به وطن، برخی به یار، می و ساقی و دیگر نمی دانم  هیچ.
پی نوشت سوم: و من آن را می خوانم برای ....


 

  | نسرین علیپور