تبليغاتX

                                      
 

گاه نوشته های نسرین علیپور


 

آشنا!

وای من! چه آسان نهادم دل به زیر پا! تا تحفه ای باشد برای بوسیدن خاک!

بی سبب نیست بیزارم. از خود و از آنچه، به تمامی مرا احاطه کرده است.
در ابعاد طوفانی، تن سپرده، مهر باطل به دفتر زدم.

امید دارم که در پس بهار، دیگر بال خسته ام نخواهد شکست و چه شیرین انتظاری از پس بهار خواهد آمد.
بی سبب نیست، زیر لب می خندم به مرگ.

 و تنها این خیال، زمانی نمی کند مرا رها.


 

  | نسرین علیپور 

برف نو، برف نو سلام
 

شعر و صدای شاملو، تنها موسیقی ذهن و شوق دیدار "ردپای" برفی در سپیده دم امروزم بود.
برف نو! برف نو! سلام، سلام
بنشین، خوش نشسته ای بر بام

پاکی آوردی! ای امید سپید
همه آلودگی ست این ایام

راه شومی ست می زند مطرب
تلخواری ست می چکد در جام

اشکواری ست می کشد لبخند
ننگواری ست می تراشد نام

مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که برگسیخته دام

ره به همواره جای دشت افتاد
ای دریغا!که برنیاید گام

کام ما حاصل آن زمان آمد
که طمع برگرفته ایم از کام

خامسوزیم الغرض بدرود
تو فرودآی! برف تازه سلام!

صدای شاملو را بشنویم
 


 

  | نسرین علیپور 

عشق و مرگ
 

خانه ام به من می گوید: مرا ترک مکن! که گذشته ی تو در اینجا مقیم است.
راه به من می گوید: بیا! مرا تعقیب کن که آینده ی توام.
و من...
به هر دو می گویم: من نه گذشته دارم و نه آینده، اگر بمانم رفتنی ست در بودنم و اگر بروم بودنی ست در رفتنم.
تنها عشق و مرگ است که همه چیز را تغییر می دهد.


 

  | نسرین علیپور