قصیده ی اشک ها
و...
پنجره ی مهتابی را بسته ام
چرا که نمی خواهم زاری ها را بشنوم
با این همه، از پس دیوارهای خاکستر
هیچ به جز زاری نمی توان شنید.
فرشتگانی که آواز بخوانند انگشت شمارند
سگانی که بلایند انگشت شمارند
هزار ساز در کف من می گنجد.
اما زاری سگی سترگ است
اما زاری فرشته ی سترگ است
زاری سازی سترگ است.
زاری باد را به سرنیزه زخم می زند
و به جز زاری هیچ نمی توان شنید.
"لورکا"
  | نسرین علیپور
خاطرات روسپیان سودازده من
هرچند که وزارت ارشاد ممنوع کرده است؟! اما رمان «خاطره دلبرکان غمگين من» را با نام دیگرش "خاطرات روسپیان سودازده من" خواندم. هرچند سانسورچی با دست و دل بازی هر چه تمام بخش هایی از این رمان زیبا، عمیق را سلاخی کرده بود؟!
گابریل گارسیا مارکز که به قول مردمان کوچه های کلمبیا و آرژانتین دست کمی از چه گوارا و سالوادر آلنده ندارد، به هنرمندی تمام، عشقی کمال گرایانه را به تصویر کشیده است. عشقی که به قول حضرت مولانا از "ازال بوده است و تا ابد خواهد بود".
مارکز ۸۳ ساله در حکایت تازه اش، به سراغ پیرمردی۹۱ ساله رفته است. حکایت روزنامه نگاری که به قول خودش " در سالگرد نود سالگی ام خواستم شب عشقی دیوانه وار را با نوجوانی باکره به خود هدیه دهم. به یاد رزا کابارکس افتادم؛ مالک یک خانه مخفی که عادت داشت هر وقت خبر تازه ای به دستش می رسید آن را به مشتریان خوبش اطلاع دهد. هیچ وقت به هیچکدام از پیشنهادهای وسوسه انگیز و بی شرمانه اش تن نداده بودم، اما او اصولی را که من به آن اعتقاد داشتم را قبول نداشت و با لبخندی موذیانه می گفت: اخلاقیات هم بستگی به زمان داره، خواهی دید."
مارکز عشق پیرمردی به دخترک ۱۴ ساله "نازک اندام" را با رنگ و لعابی دوست داشتنی روایت می کند و قبح ماجرا را به پاکی می شکند.
و پیرمردی در آستانه یک قرن زیستن " بالاخره زندگی واقعی از راه رسید، با قلبی نجات یافته و محکوم به مردن با عشقی سرشار در هیجان شادمانه هریک از روزهای بعد از صد سالگی ام."

خاطرات روسپیان سودازده من
  | نسرین علیپور