قصیده ی اشک ها
و...
پنجره ی مهتابی را بسته ام
چرا که نمی خواهم زاری ها را بشنوم
با این همه، از پس دیوارهای خاکستر
هیچ به جز زاری نمی توان شنید.
فرشتگانی که آواز بخوانند انگشت شمارند
سگانی که بلایند انگشت شمارند
هزار ساز در کف من می گنجد.
اما زاری سگی سترگ است
اما زاری فرشته ی سترگ است
زاری سازی سترگ است.
زاری باد را به سرنیزه زخم می زند
و به جز زاری هیچ نمی توان شنید.
"لورکا"
  | نسرین علیپور
هیچ ذهنی "اخراج" نخواهد شد
سیاست "تنگ نظری" قدیمی ست. آنقدر عرصه را برایشان تنگ می کنند که عطای "وطن" را به لقای "وطن گریزی" می بخشند و با چمدانی به قول سهراب "باید امشب بروم / باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بر دارم / و به سمتی بروم / که درختان حماسی پیداست / رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند" آوای جلای وطن سردهند.
اما، همین هایی که تا دیروز با "انگ سیاسی" و با یک "پرونده اخراج" مورد غضب و عطاب بودند، نمی دانم چرا؟! تا در محافل علمی جهانی مورد ستایش عام و خاص قرار می گیرند، عزیر دل آقایان می شوند و همین آقایان به اصطلاح "پز" آنها را به رخ می کشند؟!
پی نوشت۱: اگرچه بشیریه و بشیریه ها ترک دیار کنند، و "کوته بینانه" مانع از این شدن تا دانشجویان در کلاس درس، چیزی با ارزش برای "آموختن" داشته باشند- واین گناه، بزرگ است ـ اما هنوز هم کتب مرجع دوره های کارشناسی ارشد و دکتری "دکتر بشیریه" وجود دارد.
و...ذهن هرگز اخراج نمی شود.
پی نوشت ۲: تقصیر من نیست که این را می گویم، اما دیگر "دانشگاه" حرمت "آموختن" ندارد. شاید گذرگاهی باشد برای "وقت گذرانی" یا....
پی نوشت۳: دوست خوبم، گله کردی که "نیستم"، بر من ببخش، مهربان که نبودم.
  | نسرین علیپور
خاطرات روسپیان سودازده من
هرچند که وزارت ارشاد ممنوع کرده است؟! اما رمان «خاطره دلبرکان غمگين من» را با نام دیگرش "خاطرات روسپیان سودازده من" خواندم. هرچند سانسورچی با دست و دل بازی هر چه تمام بخش هایی از این رمان زیبا، عمیق را سلاخی کرده بود؟!
گابریل گارسیا مارکز که به قول مردمان کوچه های کلمبیا و آرژانتین دست کمی از چه گوارا و سالوادر آلنده ندارد، به هنرمندی تمام، عشقی کمال گرایانه را به تصویر کشیده است. عشقی که به قول حضرت مولانا از "ازال بوده است و تا ابد خواهد بود".
مارکز ۸۳ ساله در حکایت تازه اش، به سراغ پیرمردی۹۱ ساله رفته است. حکایت روزنامه نگاری که به قول خودش " در سالگرد نود سالگی ام خواستم شب عشقی دیوانه وار را با نوجوانی باکره به خود هدیه دهم. به یاد رزا کابارکس افتادم؛ مالک یک خانه مخفی که عادت داشت هر وقت خبر تازه ای به دستش می رسید آن را به مشتریان خوبش اطلاع دهد. هیچ وقت به هیچکدام از پیشنهادهای وسوسه انگیز و بی شرمانه اش تن نداده بودم، اما او اصولی را که من به آن اعتقاد داشتم را قبول نداشت و با لبخندی موذیانه می گفت: اخلاقیات هم بستگی به زمان داره، خواهی دید."
مارکز عشق پیرمردی به دخترک ۱۴ ساله "نازک اندام" را با رنگ و لعابی دوست داشتنی روایت می کند و قبح ماجرا را به پاکی می شکند.
و پیرمردی در آستانه یک قرن زیستن " بالاخره زندگی واقعی از راه رسید، با قلبی نجات یافته و محکوم به مردن با عشقی سرشار در هیجان شادمانه هریک از روزهای بعد از صد سالگی ام."

خاطرات روسپیان سودازده من
  | نسرین علیپور