گریستن در کوچ بی صدایی!
آشنا!
چقدر ماندن در پس لرزه های احساس دشوار است، نفهمیدن هم آزردگی دارد و آزردگی نیروها را
می ستاید.
بهای بودنمان چیست؟
ما- آدم- از ترک گفتن نمی هراسیم، حال ترک شدن برای ما هولناک است.
ترک گفتن "دوست" را شرمی نداریم که ترک شدن از جانب دشمن نیز دردآور است.
از همین است که من دردمندم، دردمند کوچ بی صدای او.
و دیگر ....
"پرنده با من نیست."
  | نسرین علیپور
از کبک تا طاووس!
یکشنبه20 خرداد، تقاطع اتوبان کردستان – گمنام، ساعت 16:56 بعداز ظهر
چراغ سبز شد (64 ثانیه)، وظیفه اول، عینک دودی به چشم، با غرور به خودروی پژو با دست اشاره ای کرد و در باند سرعت او را مجبور به توقف کرد، بی هیچ واهمه چون کبک،خرامان خرامان قبض جریمه که انگار مدت ها قبل تر آمده بود را به راننده داد و به سراغ شکار بعدی رفت.بی هیچ تکلم و حتی تبسم.
وظیفه دوم عینک دودی سیاه به چشم، چون دروازبانی با دست های گشاده دو خودرو را یکی پراید و دیگری باز هم پژو را همزمان در وسط اتوبان متوقف کرد. او مانند وظیفه اول کبک نبود که خود را طاووس می پنداشت، چون او باز هم بی تکلم! اما با یک تفاوت با وظیفه اول! فاتحانه لبخند بر لب داشت که انگار که افتخار پیروزی جنگ با ناپلئون را به نام خود کرده باشد با ناز تمام قدم برمی داشت که انگار به عروسی خوبان می رود. قبوض جریمه را داد و به سراغ شکارهای بعدی روان شد. ناگه به یاد ژست بازیگر نقش اول فیلم ترمیناتور افتادم.
(در دل به نجوا گفتم کاش به این وظیفه ها یاد می دادند که تنها و تنها به فکر لخت کردن دسته های جریمه نباشند و خوبتر می شد که زبان در کام به غلاف غرور عینک دودی و پیراهن سفید و شلوارهایی با نوار آبی نو نکشند.)
  | نسرین علیپور
|
برنامه بعدی!
حدود دوسال و نیم بود در هیچ نشست خبری حضور نداشتم. صادقانه بگم که دلم برای این نشست ها تنگ شده بود- البته نه برای گفتگوهای تکراری "چه کرده ایم" مدیران؟!، بلکه دلم برای دیدارهای خبرنگاری تنگ بود و هست- تا اینکه هفته پیش به دعوت رئیس یکی از روابط عمومی ها (تابع شرکتی که درحال حاضر در آن مشغول فعالیت هستم) برای حضور در یک مصاحبه مطبوعاتی راهی تبریز شدم.
خوب! این جلسه با جلساتی که من درگذشته به آن می رفتم، فرق داشت. اول اینکه در گذشته اگر با تیم خبرنگاران برای انجام مصاحبه ای به شهرهای دیگر می رفتیم، همه در یک چیز مشتر ک بودیم و آن کار در مطبوعات سراسری تهران بود و دوم، هیچ کس در این جلسه فارسی حرف نزد! چون همه خبرنگاران محلی و استانی بوند و کاملا مسلط به زبان آذری، حتی مدیر عامل آن شرکت.
البته چون در یک خانواده آذری زبان به دنیا آمده ام، شاید و باید متوجه می شدم که چه پرسش و پاسخ های گفته می شود، اما برایم خیلی سخت بود که به طور همزمان به زبان فارسی گزارش آن جلسه را بنویسم. (تجربه خوبی بود).
و اما، یک نکته در این جلسه توجه ام را به خود جلب کرد. متاسفانه خبرنگارانی که در آنجا حضور داشتند – حتی خبرنگار صدا و سیما- فاقد اطلاعات به روز در خصوص موضوع این جلسه بودند. البته این مشکل در نشست های مطبوعاتی که در تهران برگزار است هم دیده می شود، اما نه به این شدت. برخی از پرسش هایی که مطرح می شد، به کلی از حاشیه آن موضوع هم دور بود.
پس از جلسه، چند هفته نامه محلی را خواندم، به خوبی اشتباهات فاحشی مخالف با اصول خبرنویسی و گزارش نویس دیده می شد.(البته تلاش این دوستان را نمی توان نادیده گرفت).موضوع را با دوستی که در این جلسه با او آشنا شدم در میان گذاشتم.
گفت: چه انتظاری از ما دارید در تهران تمام بخش ها از هم مجزا است و هر بخشی خبرنگار خودش را دارد، اما در شهرستان ها ما مجبوریم تمام بخش ها و حوزه ها را پوشش دهیم. کسی از ما نمی خواهد که به طور تحلیلی روی یک موضوع متمرکز بشویم و ما فقط خبر فلان جلسه را می نویسم و می رویم سر برنامه بعدی! و اگر خبر یا گزارش کاملی هم تهیه کنیم باید در سرویس شهرستانهای روزنامه های تهران کار شود که معمولا برای شما تهرانی ها اهمیتی ندارد که در شهرستانها چه می گذرد.
اگر چه نظر این دوست عزیر را قبول ندارم. اما آیا بهتر نیست قبل از حضور در هر نشستی چه در تهران و چه در شهرهای دیگر که قرار است خبر یا گزارش آن را بنویسیم، کمی مطالعه داشته باشیم؟
  | نسرین علیپور
|