مجبوری که گوش کنی!
سرم به شدت درد می کرد، ولی مجبور بودم با بقیه مسافرای تاکسی فقط بنشینم و به مکالمه مسافری گوش بدم. مسافری که صبح زود از یکی از شهرهای استان چهارمحال بختیاری آمده بود تا به دیدن یکی از نمایندگان شهرشون در مجلس بره تا در مورد فعالیت های انتخاباتی دوره بعدی (مجلس هشتم) برنامه ریزی کنه.
با لهجه ی بختیاریش اول تهدید کرد که این دوره مثل دوره قبلی نیست که مردم به سادگی بیان پای صندوق. این بار مردم روشنفکر تر شدند و خیلی ناراحتند که شما در مجلس برای آنها هیچ کاری نکردید. به همین خاطر باید بیشتر خرج کنیم و ...... در آخر برای توضیحات بیشتری در این زمینه سفارش داد که فلان نماینده اجازه ورودش را به صحن بگیرد.
مکالمه اش را قطع کرد و زیرلبی گفتم "خدارو شکر". اما به سرعت حرکت نور، شماره تلفن نفر بعدی را گرفت و بعد از سلام و هندونه دادن، خودشو برای نهار در دیوان محاسبات عالی دعوت کرد! ولی گویا آن طرف مکالمه که می خواست از زیر نهار شانه خالی کنه بهانه اپیدمی "دارم می رم جلسه" را آورد و مسافر سمج به زبان محلی گفت:امسال که میخوای برای سومین بار بری مجلس؟؟؟طرف حرفشو قطع کرد و برای ساعت ۱۲ ظهر برای یه نهار دولتی دعوت کرد که در خدمتش باشد.
مسافر مکالمه دوم هم با موفقیت تمام کرد. بعد یه ذره به مسافرای دیگه نگاهی انداخت و در حالی که داشت شماره بعدی را می گرفت، گفت:"با اینا باید این طور بود." داشت حرفشو ادامه می داد که طرف مکالمه سوم جواب داد و.....
خوشبختانه دیگه به مقصد رسیده بودم اما سوالی غلغلکم می داد که موقع پیاده شدن از مسافر پرسیدم:"با کیا باید این طوری بود؟ مردم یا اونایی که فکر و زندگی مردم را به بازی می گیرند؟
  | نسرین علیپور |


