تبليغاتX

                                      
 

گاه نوشته های نسرین علیپور


 

 

کسی نوشت روی دیوار کاه گلی

                                             خیس از باران!

با من از پرواز بگو

                                               تا به اوج!

پ.نون: رو صفحه سر رسید دوشنبه  ۹ فروردین ۱۳۸۹ نوشته بودمش، کمی پایین تر هم :

                                                    "تولدت مبارک"


 

  |   | 

نوروزتان ایدون باد
 

 

جشن فرخنده فروردين است

 

روز بازار گل و نسرين است

آب چون آتش عود افروزست

 

باد چون خاک عبير آگين است

باغ پيراسته گلزار بهشت

 

گلبن آراسته حورالعين است

 

 

 


 

  |   | 


 

اسراری هست که حرمتش در آن است که به هیچ فهمیدنی نیالاید!
و حرف هایی هست برای نگفتن؛ حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند. 
و سرمایه ماورایی هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد!
و كتاب هايی نيز هست براي ننوشتن! و من اكنون رسيده ام به آغـــاز چنين كتابی؛ كه بايد قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به كلبه ی بی در و پنجره ای بخزم و كتابی را آغــــــــاز كنم كه نبايد نوشت!

پ.نون: دکتر علی شریعتی


 

  |   | 


 

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم. مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد. اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد. بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت. تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

پ.نون: این متن زیباست، بنابراین بسیار حیف می شد در بخش نظرات می ماند.

 

نان راا ز من بگیر
اگر می خواهی،
هوا را از من بگیر
اما، خندات را نه!
گل سرخ را از من مگیر
سوسنی که می کاری
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سر ریزمی کند
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما
خنده ات که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی در های زندگی را
به سویم می گشاید
عشق من،
خنده ی تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،
بخند ،
زیرا خنده ی تو
برای دستان من شمشیری است آخته .
خنده ی تو ، در پاییز
در کناره ی دریا
موج کف آلودش را
باید بر فرازد ،
و در بهاران ، عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم ،
گل آبی ، گل سرخ
کشورم که مرا می خواند .
بخند بر شب
بر روز ، بر ماه
بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره
بر این پسر بچه ی کمرو
که دوستت دارد ،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم ،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ،
نان را
هوا را
روشنی را
بهار را
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم .

پ. نون: پابلو نرودا


 

  |   | 


 

- بعضی روزهای دوران راهنمایی و دبیرستان وقتی به مدرسه می رسیدیم، دو تا میز فلزی چسبیده به هم، درست یک متری ورودی مدسه، سد راه می شد. معمولاً زن سرایدار و خانم های ناظم ابرو گره کرده و عبوس! مثل یه دژ محکم آن طرف میزها می ایستادند. بدون هیچ حرفی، بعد از وارسی جیب مانتوها، شروع به خالی کردن محتویات کیف و کوله ها روی میز می کردند.
جرم پیدا کردن وسایل آرایش سبک تر از پیدا کردن نوار کاست و فیلمهای عاشقانه هندی بود. اما یافتن نامه "دوست پسر"  حکم رو سنگین تر می کرد. الان که فکر می کنم از همون روزها بود که احساس "مجرم" بودن به آدم دست می داد!...
- امروز صبح، آقای مایلی و خواهرم تمام مسیر راه تا زمانی که برسم زیر پل شیخ بهایی، در مورد ماجرای گشتن کیف و وسایل کارمندان کتابخانه ملی، حرف می زدند. وقتی که حرفشان رسید به اینکه ماموران گشت دستور داشتند که کیف بچه های مهد کودک رو هم بگردند، لحن شون عصبانی تر می شد. البته تا حدودی با وضعیت مدیر جدید مازندرانی کتابخانه ملی آشنا بودم و گاهی هم از نحوه اعمال مدیریت آقای مدیر تعجب می کردم. اما این گشتن کیف کارکنان دیگر....

پ.نون: بد نیست این خبر را بخوانید


 

  |   |